تبليغاتX
« هرزه گویی های من »

« هرزه گویی های من »

وبلاگنویسی

:: از عادل فردوسی پور بیشتر بدانید ::

عادل فردوسی پور متولد 1354 و تحصیل کرده دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی صنایع، اولین گزارشگر با سواد و مسلط به زبان خارجی بود که در روزهای اوج خوندن اشتباه اسامی خارجی در شبکه های مختلف سیما به عنوان گزارشگر وارد رسانه ملی شد. از آن روز به بعد عده ایی به علت کم سوادی و عده دیگر به دلیلی رشد غیر قابل پیشبینی، چشم دیدن این چهره جوان را در رسانه ملی و به خصوص گروه ورزش شبکه سه سیما نداشتند ... این موضوع آنقدر بالا گرفت که 4 سال پیش، یکی از اسطوره های هیجان ساز شبکه 3 در باکس تدوین این شبکه با الفاظی زشت وی را مورد حمله لفظی قرار داد و موجب برقراری نوعی مرزبندی در فوتبالی های این شبکه شد ( در میان قدیمیهای این شبکه هم یکبار شایعه شده بود که وی قصد کتک زدن مدیر شبکه را داشته که به خیر گذشت ). اما به رغم این مشکلات عادل فردوسی پور با بی توجهی به حواشی کار خودش را ادامه داد و هر روز پیشرفت به سزایی پیدا کرد. این پیشرفت الگویی برای دیگران نیز شد، چون با پیشرفت دوستی عادل با مزدک میرزایی، این گزارشگر نیز در جاده پیشرفت قرار گرفت و توانست به راحتی اسطوره هیجان را به مکان سوم گزارشگران شبکه تنزل دهد . از طرفی بالا آمدن دوباره حسین اسماعیلی در شبکه سه و گزاشتن فضای موجود ، موجب شده بود که جوانها نیز امید های تازه ایی برای مطرح شدن در رسانه ملی پیدا کنند . مجتبی صادقیان یکی از این جوانها بود که علیرقم تسلط به دوزبان انگلیسی و فرانسه، به خاطر اینکه از شهر همدان آمده بود، از وی حمایت لازم صورت نگرفت. اون بالاییه خیابانیه !!!

این اتفاقات با ناتوانی گزارشگر مورد اشاره در بازی استقلال و پرسپولیس در سال 80 همراه شد و موج اعتراضهای عمومی بر علیه وی شده و او را در شبکه 3 محدودتر کرد . با تغییرات زیادی که پس از رفتن صافی بوجود آمد ، جوانی که پس از ترقی یک شبه از گویندگی بخش خبری صبح شبکه به سردبیری بخشهای خبری ورزشی در پخش اخبار سیما رسیده بود، توانست نظر مدیر شبکه و مدیر گروه ورزش را برای در اختیار گرفتن انحصاری تمامی فوتبال های پخش زنده شبکه 3 به خود جلب کند و در همکاری آشکار تمامی Top Match های لیگ برتر انگلستان یا به قولی فوتبال جزیره را به گزارشگر مدعی و عقب مانده سپرد. توسعه روابط این دو نیز باز به طرح دوباره این گزارش انجامید اما موضوع به درد قدیمی این گزارش یعنی عدم تحمل تهیه کنندگی و شاخص بودن عادل در برنامه نود برمیگردد.

از دوره چهارم لیگ برتر تلاش برای حذف عادل وارد مراحل جدی تری شد. اضافه شدن بخشهای تحلیلی در پایان هر مسابقه و تفکرات عناصر آهنی موجود در آن به حدی جدی بود که برای مثال دکتر سیار را مجبود میکردند در شلوغی مطب و ندیدن صحنه های بازی بخشهای داوری را با دیله مورد کارشناسی قرار بده ... در طرف مقابل بخشهای سیاست گزاری برنامه 90 که همواره پنهان است و مدیر گروه ورزش پیام رسان آنان به عادل است تصمیم گرفته اند همچنان با علاقه وافر به افرادی مثل امیر حاج رضایی، محمد مایلی کهن و محمد حستن انصاری فرد نود را وارد جنگها و درگیریهای درون پایه در فوتبال ایران نماید . بخش جالب موضوع اینجاست که زمانی " م- الف " بازی کن تیم سایپا در زمان محمد مایلی کهن، پس از زدن گل اقدام به در آوردن شورت ورزشی خود کرد و اگر توصیه عکاسان و همبازیهایش نبود، از فرط خوشحالی کشف عورت میکرد !!!

در این زمان عادل فردوسی پور اجازه برسی این موضوع را پیدا نکرد و مدیر وقت شبکه 3 سعی در حفظ شخصیت رسانه و البته کمی حال دادن به مایلی کهن بود. ولی حالا میبینیم که همان مربی در برنامه ای مستقل همه فوتبال ایران را میکوبد و از تشخیص صدای تاس در تشهد میان نمازش باب سخن میراند. اما کسی به عادل گوشزد یا توصیه برای دور شدن از این فضا نمیکند و در عوض میبینیم که در جشنواره غیر تخصصی فیلمهای ورزشی به یک بخش تلوزیونی عادل فردوسی پور جایزه ایی داده میشود. بخش مهم این تصمیم صبورانه و هدفمند برای این است که باز هم قرار است اسطوره هیجان ساز فوتبال سیما، سال آینده این روزها دومین سابقه خودش برای حضور در جام جهانی با تیم ملی ایران را رقم بزند و اینبار به جای ایتالیا در سال 98 در سواحل زیبای اسپانیا در سال 2006 مشغول تهیه گزارشهای جذاب از باشگاههای اسپانیایی شود !

در این میان چهره مزاحمی که از نفس آموختن نیفتاده و جایگاه مردمیش متزلزل نمیشود باید به دست خودش و با حاشیه سازی های دستی نابود و از گردونه خارج شود، تا نه کسی متهم به عادل کشی در شبکه 3 شود و نه مردم سر از این موضوع در بیاورند. گرچه به عادل توصیه میکنیم اتفاقات اطراف خودش را جدی بگیرد ولی شاید دوباره مردم به مانند اتفاقات سال 94 که منجر به حذف جهانگیر کوثری گزارشگر فوق العاده باسواد تلوزیون شد، آشکارا ببینند که یک گزارشگر مردمی از بدنه رسانه ملی جدا میشود تا در عصر شایسته سالاری کم سوادهای مدعی در یک مسابقه فوتبال از شماره یک بازیکن به جای نامش استفاده کنند. شاید این آخرین نودهایی باشد که از عادل و جزابیتهای غیر حرفه ایش میبینیم. همان جذابیتهایی که اهل فن آن را بر نمیتابد ولی مردم از آن استقبال میکنند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 8:45  توسط مقام شامخ پمی  | 

:: حالم گرفته شد ::

روی کنکور امسال بدجوری حساب کرده بودم. تاجایی که حتی شبها هم برای درس خوندن قید خواب رو میزدم، ولی چه فایده که بعد از چند ماه دهن سرویسی با دیدن سوالهای عجیب قریبی که معلوم نبود از کجاشون در آورده بودن حالم گرفته شد ...

خب حالا که کار به اینجا کشید بد ندیدم یه کمی هم از خودم بنویسم . راستشو بخایید من دیپلمم رو سه سال پیش در یکی از رشته های کار و دانش گرفتم. بعد از مدتی دیدم مثل اینکه خودم هیچ علاقه ایی به این رشته ندارم پس چرا بیخودی وقت خودم رو تلف کم؟ از اونجا بود که تصمیم گرفتم به رشته کامپیوتر تغییر رشته بدم . گرفتن دیپلم کامپیوتر هم یه نه ماهی طول کشید و پس از اون آماده حضور در کنکور سال 84 شدم. اون اوایل خیال میکردم کتابهایی که از اونها توی کنکور سوال میاد فت و فراوون توی خیابون ریخته و کافیه اراده کنم تا گیرشون بیارم ولی اینطور نبود.لحظه دلهره

حتما اکثر شما میدونید کسایی که توی رشته های کار و دانش تحصیل کردند، برای دادن آزمون کاردانی پیوسته حتما باید کتابهای همون رشته رو که در شاخه فنی و حرفه ایی تدریس میشه بخونن و این درحالیه که این کتابا هیچ جا گیر نمیاد و اصلا فروشی نیست !!! این یعنی چی ؟ یعنی هرکی یه غلطی کرده و رفته کار و دانش باید توی کنکور چوبشو بخوره ... اصلا تاحالا شما دیدید وقتی کسی میخاد وارد یه مقطع تحصیلی بشه، اول آزمون دروس اون مقطع رو بده و بعد دوباره همون درسا رو بخونه؟ به خدا الان همین وضغیت برای ما پیش اومده ... یعنی اگه یه موجود کار و دانشی موفق شد کتابای فنی و حرفه ایی رو با دزدی گیر بیاره و پس از یکسال خرخونی و دهن سرویسی تونست وارد دانشگاه بشه، دوباره باید همون کتابایی رو که از فنی و حرفه ایی دزدیده رو تو دانشگاه پاس کنه !!! وای خدایـــــــــا، کدوم خری این قانون ها رو وضع کرده؟ خب اگه اون آقا دزده اون درسا رو بلد نبود که توی کنکور در نمیومد ...

البته دسته دومی هم وجود داره و اون کسی نیست جز آزادی ها. اکثر اینها با عنایت به جیب بابایی و قربون صدقه رفتن های مامانی و کلاس کنکورها و بدون کنکور شدن دانشگاه آزاد و غیره ... هیچ دقدقه ایی ندارن و نباید هم داشته باشن . اصلا به من چه، هرکی هر گهی دوست داشت بخوره .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 19:45  توسط مقام شامخ پمی  | 

:: در عشق کنیزک به خر و ماجرای خاتون هوسران » +18 ( به جون خودم ) ::

بر بنده خوش تر آن است كه جماعت نسوان و ضعيفگان اين حكايت نخوانند و ماجرا ندانند بجز آنان كه از قبيله جند... زنانند و بر ايشان نيز البته مستحق تر آن است كه نخوانند كه غير از ايشان حكايت ما چون خوانند ، هم حالي برند و از ذوق شيريني آن خود انگولي دهند و هم فحش بر ما نثار كنند تا مبادا ايشان را كسي نانجيب خواند كه البته چنين مباد . ( لب مطلب اينكه بانوان و دوشيزگان نخوانند حوصله ايملها و آف لاينهاي محبت انگيزشان را ندارم )
تو شهید دیده ایی از کیر خر؟
داستان ، ماجراي آن كنيزك است كه با خر صاحبخانه عشق ميراند و حال ميكرد به شكر آنكه كيـ...ي داشت بزرگ و در خور زنان . او را چنان آموخته بود كه به گاييدن استاد گشته تو گويي همان نره خره مشهور است كه ذكرش نقل هر محفل و نُقل هر محمل است . كنيزك بي مرد مانده چون شهوت بر او غالب بود و از جماعت دودوليان كسي در ميان ايشان يافت نميشد كه به او دفع شهوت كند ناچار به خر پناه برد زانكه مشهور است كه كيـ... خر كم از دودول مرد ندارد بلكه زياد هم دارد . خر داستان ما هم بر خلاف آن چه مشهور است در اين زمينه استعداد فراوان داشت و در كار گاييدن به خوبي ذوفنون گشته بود پس چنان ميگاييد كه
xxl هم در آن عجب ميبرد . كنيزك هر زمان كه از كار منزل فراقتي حاصل ميشد با خر به گوشه اي ميخزيد و در آغوشش ميتپيد . بر تخمهايش بوسه ميزد و بر بلندي دودولش درود ميفرستاد كه البته علما گفته اند زنان از آن رو كه خواهان كيـ...ند درشتش را بيشتر دوست ميدارند .
چو كيـ...ش را گرفته توي مشتش ------------- از آن رو دوست ميدارد درشتش

اين كنيزك داستان ما چون از زنان باهوش روزگار خويش بود قبل از اولين جماع با خر به اين نكته ظريف توجه كرده بود كه چون كيـ... بدان درشتي در او فرو رود از آن سوي ما تحتش بيرون خواهد زد كزان رو بود كه حيلتي اختيار كرد پس كدويي بياورد و در كيـ... خر فرو كرد تا آن قسمت كه فرو ميرود از اندازه نگزرد .
يك كدويي بود حيلت ساز او ------------- در ذكر كردي پي اندازه او
در ذكر كردي كدو را آن عجوز ------------- تا رود نيم ذكر وقت سپوز
گر همه كيـ... خر اندر وي رود ------------- آن رحم وان روده ها پاره شود


خر داستان ما به گاييدن استاد گشت اما از آن رو كه علما گفته اند گاييدن زياد از طول عمر ميكاهد و بر ضعف جسم مي افزايد خر لاغر گشت و خاتون ( خانم خانه ) به لاغري او شك كرد و در پي آن گشت تا بداند علت چيست .
خر همي شد لاغر و خاتون او ------------ مانده عاجز كز چه شد اين خر چو مو
پس به كنكاش و جستجو پرداخت و خر را ميپاييد تا علت اين حالت بداند پس چون مشهور است كه جوينده يابنده است پس از چندي موفق شد كنيزك را در زير خر از پشت در رويت كند و عجبا كه ديد خر چنان كنيزك را ميگايد كه مردان زنان را .
از شكاف در بديد آن حال را ------------- بس عجب آمد از آن آن زال را
خر همي گايد كنيزك را چنان ------------- كه تو ميگويي كه مردان با زنان

پس چون اين حال شهوت انگيز را بديد و از آن رو كه نديد بديد بود و به عمرش فيلم سوپر نديده بود شهوت بر او غلبه كرد و با خود گفت اين خر كه در اين كار استاد گشته و اين چنين لذتي ميسر است پس من از كنيزك اولاترم زانكه خر از براي من ميباشد و اگر بخواهد بگايد اول من .
در حسدشد گفت چون اين ممكن است -------- پس نه اولاتر كه خرملك من است( خداييش حالا شما حساب كنيد دخترها يا زنها وقتي از ديدن گاي... شدن يك زن توسط يك خر چنين حشري ميشوند تو اين زمانه ما وقتي دختري داره تنهايي فيلم پورنو نگاه ميكنه چه جلس و فلسي ميكنه كه يكي بياد اون رو به دیار خود مشرف کنه ! )
خاتون كه شهوت بر او غلبه كرده بود در پي دفع شهوت با خر بر آمد پس چاره آن ديد كه خود را به نديدن اين ماجراي بزند و به بهانه اي كنيزك را صدا كند و او را پي كاري فرستاد تا خانه خالي شود و خاتون با خر عشق براند . پس كنيزك را از پشت در صدا كرد كه بيا با تو كار دارم . كنيزك صداي خاتون چون شنيد ملول از به پايان نبردن آن حال به ناچار سريع از زير خر بيرون جست و كدو را از كيـ... خر بيرون كرد و در گوشه اي پنهان نمود و سپس به سمت خاتون رفت تا چه فرمان دهد . پس خاتون به او فرمان داد تا در پي چند كار به بيرون از خانه رود و كارها چنان تعيين كرد تا كنيزك به زودي بر نگردد . كنيزك بيرون از خانه چو رفت خاتون با شادي به سوي خر رفت كه خانه خالي كرده بود و شهوت مرتب بر او فزوني مي يافت و در نظرش لحظه اي به از اين در عالم نبود و تمام خواستش در آن لحظه در كيـ... آن خر خلاصه ميشد تو گويي كه كيـ... آلن دولن است .
ميل شهوت كر كند دل را و كور ------------- تا نمايد خر ، چو يوسف نار و نور
خاتون شهوت پيشه نادان كنيزك را در زير خر ديده بود از كدو قافل بود پس همانگونه كه ديد بود در زير خر بخفت و كيـ... خر در خود بكرد و خر چو گاييدن آغاز كرد از عظمت آن كيـ... آتشي در نهاد خاتون فكند
در فرو بست آن زن و خر را كشيد ------------- شادمانه لاجرم كيفر چشيد
در ميان خانه آوردش كشان ------------- خفت اندر زير آن خر آنچنان
زان سپس كيـ... خر اندر وي سپوخت ------------- آتشي از كيـ... خر در وي فروخت
كيـ... را خر چون پي خاتون فشرد ------------- تا به خايه گشته و خاتون بمرد

آري كيـ... بدان بزرگي در خاتون فرو رفت و رحم و روده او را پاره كرد و خاتون در دم جان بداد و صحن خانه از آن حال پر ز خون گشت
چون نداني دانش آهنگري ------------- كون تو سوزد چو آنجا بگزري
و آري يكي ديگر از زنان جهان نيز شهيد راه كيـ... شد و زان بدتر شهيد كيـ... خر.
كار بي استاد خواهي ساختن ------------- جاهلانه جان بخواهي باختن
زاهر صنعت بديدي زوستاد ------------- اوستادي برگرفتي شاد شاد
گر روي در كوره آهنگري ------------- كون تو سوزد چو آنجا بگزري
كيـ... ديدي هم چو شهد و چون خبيص ------------- آن كدو را چون نديدي اي حريص

مرگ با صد فضیحت ای پسر  -----------   تو شهید دیده ایی از ک... خر ؟!؟

*******************

این داستان برای اولین بار به نظم توسط مولوی نکومرد روزگار خویش سروده شده و اولین باز به نثر، توسط مقام شامخ پمی، دبیر کل حزب تجلیل از آثار گرانبها در این وبلاگ درج گشت. وسلام علیکم و رحمته الله

«« مقام شامخ پمی، دبیر کل حفظ آثار گرانبهای درپیت و مسئول زدن مشت محکم بر دهان استکبار جهانی و فهکذا ضعیفگان پولکی »»
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 6:19  توسط مقام شامخ پمی  | 

:: خیال خوش ::

قبل از فیلتر شدن وبلاگ قبلی یه عربی هی گیر داده بود که چرا داری به عربا توهین میکنی و ما خیلی از شماها بهتریم و ما عربا فقرامون الان ماکسیما سوار میشن و شما فارسها چشم دیدنشو ندارین و از این حرفا ... آخر سر هم نوشته بود از طرف میلاد – یکی از جوانان طایفه بیت صخر .

خدمت این عزیز بزرگوار باید عارض بشم که من توی هیچکدوم از نوشته هام کوچکترین توهینی به هیچکدوم از هم زبونات نکردم. درسته که از نامهربونی های شما نوشتم ولی توهین نکردم.

جناب آقای بیت سه خر، ما از پولدار شدن شما نه تنها ناراحت نمیشیم، بلکه خیلی هم خوشحال میشیم. اصلا برید توی خونتون استخر اسکناس درست کنید به ما هیچ ربطی نداره . ولی دیگه چرا وقتی اون سیدی که تا دیروز سرش قسم میخوردی پولتون خورد، جفتک میندازید؟ چرا از کون سوزی میرید تو خیابون و به مردم بیگناه شلیک میکنید؟ مگه مریضید ؟ مگه درد بی درمون دارید؟

بعد میگن توهین نکنید توهین نکنید... د آخه اینا دارن میرینن تو امنیت خوزستان. اون از بمب گزاری، از اونور تظاهرات ها و نارنجک اندازیها و اینم از لاستیک سوزوندن و شلیک به مردم بیگناه. باور کنید نزدیک بود پریشب به خاطر نفهم بازیهای همزبونهای این آقا کشته بشم . عجب گیری کردیم ما اینجا .

به قول یکی از رفقا : ما باید توی زندگی مثل اسب باشیم . اگه دقت کرده باشید روی چشمهای اسبهایی که کالسکه میرونن یه جفت چشم بند گزاشتن، تا هیچوقت هواس به اینور و اونور پرت نشه و راه خودشو مستقیم بره . اینجور بهتره، نه؟ پس بیایید با هم دیگه اسب باشیم . یه اسب خوب و وفادار...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 8:33  توسط مقام شامخ پمی  | 

:: آدم چقدر باید خر باشه؟ ::

خاک برسرتون. واقعا نشان لیاقت خریت رو باید بهتون اهدا کرد...

وقتی موقع ورود به وبلاگم با صفحه " مشترک گرامی، دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد " مواجه شدم، خیال کردم اشتباهی رخ داده . چند بار دیگه هم اینکار رو تکرار کردم ولی نه خیر مثل اینکه واقعا فیلتر کرده بودند.

توی اون لحظه نمیدونستم بجز فحش دادن چه کار دیگه ایی بایستی میکردم.

حالا یه سوال پیش میاد . چرا وبلاگم فیلتر شد ؟

دلیلش رو خودم هم دقیقا نمیدونم ولی حدس میزنم به خاطر اون فیلترشکنهایی که اون بقله این کار رو کردن و یا شاید هم به خاطر پر مخاطب بودن اینجا...

به هر حال وبلاگ من در عین سالم بودن فیلتر شد و من از این به بعد همینجا به نوشتن ادامه میدم. هیچ بعید نیست که نفر بعدی خود شما باشی چون فیلتر کردن سایتها و وبلاگها بر اساس قانون جنگل صورت میگیره .

بیایید با یک عمل دسته جمعی جلوی این کار رو تاحدودی بگیریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 8:43  توسط مقام شامخ پمی  | 

:: دل من رفت ::

من همیشه وبلاگهایی که مطالبش در رابطه با عشق و شعرهای رمانتیک بوده رو مسخره میکردم و پیش خودم میگفتم بابا اینا دیگه چه بیکارهایی هستند، عشق کیلو چنده بابا زندگی رو بچسب و از این حرفا. اما از وقتی که یه دختری دل منو اساسی پیش خودش برده تازه معنی واقعی عشق رو با تمام وجود حس کردم. تازه دارم میفهمم که چرا وبلاگهای لیلی و مجنونی اینقدر زیادن...

آره. دوسال پیش توی سفر به گناوه اصلا باورم نمیشد اینجوری باهات آشنا بشم و تو هم منو قبول کنی. اونموقع به من میگفتی " تو چرا اینقدر مهربونی " ولی من نمیدنستم چی جوابتو بدم ... ته دلم میگفتم یعنی میشه باز تو رو ببینم؟ یعنی امکانش فراهم میشه باز هم باهم حرف بزنیم؟ فکر میکنم تو هم فهمیده بودی که چرا با تو متفاوت تر از بقیه رفتار میکردم . موقعی که من از ماشینتون پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم بغض گلومو فشار میداد، ولی موقعی که ماشین از کنار من رد شد و تو با اون حالت ناراحت کننده برای من دست تکون دادی، اون هم جلوی خانوادت دنیا رو روی سر من خراب کردی عزیزم...قلب

حالا از اون جریان دو سال گذشته و من اصلا تصورش رو نمیکردم دوباره ببینمت. چقدر بزرگ شدی. چقدر زیباتر شدی. موقعی که توی عروسی برای پخش شام بین مهمانها کمک میکردم، دیدمت ... بی اختیار و دوان دوان یه بشقاب غذا و برات آوردم . آره تو هم باورت نمیشد که من رو دوباره ببینی... از سلامت معلوم بود که خیلی حرفها برای گفتن در دل داری. به خدا نمیدونم با چه زبانی و یا بهتره بگم با چه فونتی بنویسم عاشقتم . دیوونتم .

به خدا باورم نمیشه. یه اتفاق عجیب افتاد. اتفاقی که مطمئنا تا اخر عمرم از یاد نمیبرمش. موقعی که داشتم مطالب این پست رو مینوشتم ( درست تا پاراگراف قبلی ) زنگ در خونه به صدا در اومد. منم فوری اینو سیو کردم و بدو بدو رفتم ببینم کی این موقع روز یادی از ما کرده که دیدم خودشه ... وای وای وای آره خودش بود ... اومده بود خونه ما ولی با برادر و خواهرش و دختر خالم .

موقعی هم که اومدن که هیچکس توی خونه نبود . با دست و پای لرزان تعارف کردم که بیان توی خونه ... با کله رفتم توی آشپز خونه تا یه شربت براشون درست کنم. دختر خالم گفت پس چته پیمان؟ چرا اینقدر هول شدی؟ یخورده خجالت کشیدم و گفتم هیچی بابا تو برو بشین من الان میام . ولی وقتی دید من با این دستای لرزان الانه که بزنم یه چیزی رو بشکونم گفت نمیخاد. بده من خودم درست کنم خودت برو بشین .

آقا منم نمیدونستم چکار باید بکنم. آخه اولین باری بود که میومد اینجا. همون لحظه خواستم از بقل در یه جوری ازش عکس بگیرم ولی وقتی دیدم اگه برادرش بفهمه، حسابی آبرو ریزی میشه و بیخیال شدم.

بیچاره هیچ چیزی نمیگفت. آروم یه گوشه نشسته بود و مجله ها رو ورق میزد و گاهی هم زیر چشمی یه نگاهی هم به من میکرد. وقتی بلند شدن و خواست برن من گفتم کجا حالا؟ بابا من بدبخت اینجا تنهام . لااقل شماها منو از تنهایی در بیارین. خواهرش گفت نه آقا پیمان، ما همینجوری از اینجا رد میشدیم که دخترخالت گفت بیایید یه سری هم به خالم اینا بزنیم ... من نمیدونستم چی بگم . فقط خدا خدا میکردم که نرن ولی رفتن ...

الان نمیدونید چقدر اعصابم خورده باورم نمیشه عشقی که فکر میکردم هرگز نبینمش اومده باشه اینجا. وای وای وای معنی دیوونگی رو الان تازه دارم درک میکنم . چقدر زجر آوره وقتی فکرش رو میکنم ده دقیقه پیش اینجا بود ولی الان نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 8:57  توسط مقام شامخ پمی  |